نقد و بررسی کتاب قدرت. دانش و مشروعیت در اسلام
همان طور كه در مراحل پژوهش تجربى گفتمانى آمد، يكى از ابتدايىترين وظايف در روششناسى گفتمانى تعيين چارچوب نظرى براى پژوهش است و اين دقيقا دومين كارى است كه در فصل نخست بخش اول مىبايد انجام پذيرد. در واقع آنچه كه در مقدمه با عنوان منابع هرمنيوتيكى و فوكويى كتاب بيان شده و آنچه كه در فصل اول اين بخش گردآورى شده، بيشتر براى نظريهپردازى و ارائه چارچوب تئوريك بحث است، به گونهاى كه قسمت روش شناسانه آن به صورت غير مستقيم و در حاشيه امر تعيين چارچوب نظرى، بيان شده است. فصل اول بخش نخست، با دو مسأله «وحدت و تكثر» دانش سياسى و «سنت و تجدد» آغاز مىشود. محور اصلى در مسأله اول درباره وجود هژمونى در دانش سياسى اسلامى دوره ميانه يا عدم آن است. روشن شدن اين امر براى آخرين قسمت اين فصل تحت عنوان «تحليل گفتمانى» و به ويژه در زير عنوان مفاهيم اساسى گفتمان، براى ساختن چارچوب نظرى پژوهش مفيد خواهد بود؛ اما مسأله «سنت و تجدد» به بررسى دو گفتمان اسلامى كلاسيك و گفتمان استشراقى كه در بخش مطالعه رهيافت آكادميك در مطالعات اسلامى و سياسى معاصر به نقل از محمد اركون بيان شد، پرداخته و نقاط ضعف و قوت و حدود و ثغور هر يك را بيان مىكند.
در واقع اين قسمت از فصل نخست، مقدمهاى براى ورود به گفتمان علوم انسانى به نظر اركون يا رهيافت آكادميك به زبان نوشته حاضر است. در حقيقت قسمت سوم اين فصل با نام «نصوص دينى و گفتمان سياسى» و قسمت چهارم با عنوان «تحليل گفتمانى» اصول و چارچوب نظرى كتاب را بيان مىكند. نويسنده در قسمت سوم اين فصل با استخدام مفاهيم و آموزههاى هرمنيوتيكى كه در قالب تحقيقات آكادميك اسلامى به وسيله روشنفكران مسلمان و به ويژه نصر حامد ابوزيد بيان شده، مقدمات ارائه يك چارچوب تئوريك تلفيقى مركب از مفاهيم هرمنيوتيكى و گفتمانى را فراهم مىكند.
همان گونه كه قبلاً ضمن سخن از آموزههاى گادامر بيان شد، به اين نكته اشاره رفت كه او بر سوژگى متن و سخنگويى آن تأكيد دارد. اين آموزه همواره مورد توجه نويسندگان مسلمان است، چرا كه با علايق مذهبى آنها به متون دينى هماهنگى دارد. از نظر اين نويسندگان، قرآن و سنت زبان مخصوص دارند كه نيازمند تفسيرى به كلى ديگرگون هستند. ويژگى مورد ادعاى اين نويسندگان درباره زبان نصوص، خود از نوع واقعيت ارتباط انسان با خداوند بر مىخيزد. به همين نحو، آموزه گادامر در باب «سنت» نيز ابزار مفهومى مهمى براى نويسندگان مسلمان ارائه مىدهد. سنت كه در ديدگاه گادامر زبانى است كه سخن مىگويد خود را به شكل «ديگرى» وارد مكالمه با تأويلگر مىكند. به اين ترتيب تأويلگر و متن كه به وسيله سنت احاطه شدهاند وارد مكالمهاى مىشوند كه موضوع آن «معانى محتمل متن» است. نويسنده مسلمان در بازسازى اين پرده از نمايش تأويلگر و متن، مىتواند با قرار دادن متفكران دوره ميانه به جاى تأويلگر و نصوص دينى به جاى متن، پردهاى را به نمايش بگذارد كه در آن ميان متفكران سياسى و اسلامى دوره ميانه و نصوص دينى، بر اساس قواعد هدايتگر سنت كه در اين مورد، در برگيرنده قواعد زبان عربى، قواعد اصول فقه و مفروضات كلامى هستند، گفتوگويى صورت دهد، گفتوگويى كه حاصل آن نظريههاى فقهى و فلسفى سياسى دوران ميانه است؛ اما اين چارچوب نظرى مىبايد به وسيله آموزههاى گفتمانى نيز تكميل شود.
اين كار در قسمت چهارم و آخرين قسمت از فصل اول انجام پذيرفته است. نويسنده در اين خصوص به تلفيق آموزههاى لاكلاو و موفه از يك سو با آموزههاى فوكو مىپردازد. از نظر لاكلاو و موفه فهم اشيا و فعاليتها هنگامى ميسر است كه آنها را به عنوان جزئى از يك چارچوب گستردهتر معانى در نظر گرفت. اين امر به معناى گفتمانى بودن تمام ابژهها و رفتارهاست و ويژگى رابطهاى «هويت» رامى نماياند. نظريه رابطهاى گفتمان به معناى آن است كه گفتمانها درون خود عناصر و رفتارهايى از تمام بخشهاى جامعه را دارند. مفهوم «مفصل بندى» اين دو نظريهپرداز در اين جا قرار مىگيرد كه به معناى عملگرد آوردن اجزاى مختلف و تركيب آنها در يك هويت جديد است. اين دو نظريه پرداز با گسترش مدل زبانشناسى فرديناند دو سوسور به عرصه فهم فرآيندهاى اجتماعى و سياسى، نظامهاى اجتماعى را به عنوان نظامهايى مطابق با قواعد گفتمان در نظر گرفتند. از نظر آنها گفتمانها هرگز نظامهاى بسته نيستند و از اين رو هرگز نمىتوانند تمام معناها و هويتها را در جامعه شامل شوند؛ از اين رو كسب يك هويت كامل و مثبت به وسيله گروهها و كارگزاران امرى غيرممكن است. به اين ترتيب براى لاكلاو و موفه ايجاد ضديتهاى اجتماعى كه در آن هر واحد گفتمانى هويت خويش را در سايه حضور غير و ضد خود بازشناسى مىكند امرى محورى تلقى مىشود. بدين سان ضديتها در معرض فرآيندى از ساخته شدن و ويران شدن قرار مىگيرند. نكته مهم در ديدگاه اين دو انديشمند آن است كه پذيرش ساخته شدن هويتهاى سوژهها به شكل گفتمانى، به طور ضمنى دلالت بر پذيرش انگاره جبرگرايى نمىكند.
مفهوم فرديت سياسى در نظريه آنها براى بيان همين ظرفيت كنشى سوژههاى گفتمانى وارد شده است. در نهايت آن كه در تحليل گفتمانى لاكلاو و موفه مبارزه براى دستيابى به استيلا از طريق پروژههاى سياسى از اهميت زيادى برخوردار است. رفتارهاى استيلا جويانه در فرآيندهاى سياسى به معناى آن است كه تعيين مىكند كدام نيروى سياسى درباره شكلهاى مسلط رفتار و معنا در يك زمينه خاص اجتماعى تصميم خواهد گرفت.(11) چنين شمايى از آموزههاى گفتمانى لاكلاو و موفه با آموزه قدرت در نزد فوكو براى تكميل چارچوب نظرى كتاب در هم مىميزد، همان طور كه بر اساس آموزههاى لاكلاو وموفه ارائه شد، زبان امكانات وجود معنادار را تعريف و در عين حال محدود مىكند كه در نتيجه آن ما از طريق زبان چونان ذهنيتهاى مستقلى ساخته مىشويم. همان طور كه اتصال هويت با ذهنيتى كه فرديت را مىسازد مورد مقاومت و نزاع قرار مىگيرد، معانى مقولات كردار گفتمانى و عضويت در آنها، جايگاه دايمى مبارزه بر سر قدرت تلقى خواهد شد.
بر اساس تعاليم فوكو، قدرت تكنيكى است كه از طريق ويژگى انضباطى خود، تأثيرات استراتژيكىاش را تحقق مىبخشد. او روشهاى نظارت و ارزيابى افراد را ابزارهاى مؤثرى به منظور دسته بندى نظاممند ديگران به مثابه افراد مطيع محسوب مىدارد. كردارهاى انضباطى تا جايى كه ساختهاى مؤثر قدرت تلقى مىشوند، استراتژيك هستند و به عنوان شكلى از دانش به وسيله رشد و نمو خاص خود به فعاليت مىپردازند و درست از آن رو كه چنين ساختهاى قدرتى به وسيله دانش در اَعمال شخص سازمانى و نهادهاى ساخته مىشوند، بدن فرد را تحت انضباط در آورده، ذهن را تنظيم و احساسات را سامان مىبخشد؛ اما چنين قدرتى در محل انباشت سنتى و مركزى خود، يعنى دولت ذخيره نمىشود، بلكه قدرت شبكه كم و بيش ثابت يا متغيرى از ائتلافهاست كه عرصه متغير عمل و منافعى كه به صورت گفتمانى شكل گرفتهاند را در بر مىگيرد. محلهاى مقاومت كه در بسيارى از نقاط شبكه خود را نشان مىدهند، منجر به شكاف در ائتلافها تشكيل گروه بندىهاى جديد و تغيير استراتژىها خواهد شد. از نظر او مفاهيم ويژه قدرت صرفا معلول گفتمانى خاص ـ مثلاً دولت ـ نيست، بلكه گفتمانها ابزارهاى هستند كه با آنها درباره قدرت نظريهپردازى مىشود؛ به اين ترتيب او در مورد خَلق اشكال جديد قدرتِ اجتماعى كه ما حصل آن پيدايش قدرت مويرگى شكل است سخن مىگويد. چنين قدرتى دريافت افراد پراكنده مىشود و به وسيله ارتباط و پيوند قدرتى در چارچوب هيأت اجتماعى و نه از بالا اِعمال مىشود؛ اما در آموزههاى فوكو علاوه بر قدرت استنباطى، گونهاى ديگر از قدرت نيز تعليم داده مىشود كه بر خلاف قدرت استنباط نخستين، به سوى انقياد پيكرها و كنترل جمعيتها و نه افرادى خاص يا مجموعهاى از آنها جهتگيرى مىشود. اين نوع دوم كه قدرت مشرف به حيات ناميده مىشود به گفتمانى مىانجامد كه به تكوين عرصه كاملاً جديدى در باب بهنجارى و نابهنجارى و موضوعات صلاحيت دار براى تفكر، عمل، گفتار و بودن منتهى مىشود. به اين ترتيب قدرت مشرف به حيات از طريق صورتبندىهاى گفتمانى شرايط، شيوههاى ايجاد هنجار و قاعده در زندگى روزمره را قاعدهمند و نهادينه مىسازد.(12) از نظر فوكو رشد تكنولوژى انضباطى و پيدايش قدرت مشرف به حيات با ظهور انسان مدرن و مفهوم جامعه ارتباط مىيابد، زيرا ظهور تكنولوژى انضباطى و پيدايش نظام زندانها و سپس تكنولوژى اخذ اعتراف جملگى به پيدايش كردارهاى ابژه پرداز فرهنگ ما منتهى شده است. نتيجه اين فراگرد پيدايش دو گونه از علم الاجتماع است: علم الاجتماعى كه انسان را به عنوان ابژه مورد مطالعه قرار مىدهد و علم الاجتماعى كه انسان در آن به عنوان سوژه مطرح مىشود. به اين ترتيب رابطهاى ميان قدرت و دانش بر قرار مىگردد كه قرائت ژيل دو لوز از آن، به صورت بندى تئوريك كتاب افزوده شده است.(13)
ما درباره چارچوب نظرى كتاب در بخش آخر مقاله صحبت خواهيم كرد و ميزان موفقيت نويسنده را در عرضه چارچوبى منسجم از آموزههاى متفكران اسلامى معاصر، مفاهيم گادامرى و مفاهيم گفتمانى خواهيم سنجيد و در اين قسمت به توصيف ساختار بخش نخست كتاب باز مىگرديم و به توصيف فصل دوم اين بخش مىپردازيم.